محرم 94وسفربه تهران
سلام پسرم و دوستای خوبم عزاداری هاتون قبول باشه...
پسرم امسال عاشورا و تاسوعا رو رفتیم تهران ...چند شبی که خونه دختر عمه بابا بودیم با عمو علی رضا و بابا میرفتین هییت و عزاداری که همراه با عکس توضیح مینویسم...

حاظر شدین برین هییت...

پسرم و عمو رضاش که خیلی خیلی دوستش داری

عزیزم یه روز هم بعد تعطیلات عاشورا که دخترعمه رفته بود مدرسه بابایی شمارو برد پیششون که خیلی خوش گذشته بود بهت که شبش خواستیم بریم خونه خاله بابا که از اونجا صبح راهی تبریز بشم که شما گفتی اصلا و ابدا نمیام میخوام بمونم بازم برم مدرسه که حریفت نشدیم از بس که خانواده دخترعمه رو دوست داری خوشحال موندی و صبحش دوباره مدرسه رفتی..

اینجا من و بابایی رفتیم خونه خاله و شما موندی

الهی من فدای اون قدو بالات بشم ...




وای پسرم خیلی دوست دارم خیلی زود پشت نیمکت های مدرسه ببینمت...

نشستی پشت میز خانم معلم همش تو خونه هم میگفتی من به بچه ها درس دادم

موقع برگشتنم این لباس اسپایدرمنو دخترعمه برات خریده بود که تا امروزم تنته خیلی دوستش داری...

یه شبم که رفته بودیم بیرون شام بخوریم از این مجسمه خوشت اومده بود میگفتی تپله باهاش عکس انداختی...
صبح فردا هم باباامد از مدرسه اوردتت و بعد نهار خونه خاله راهی خونمون شدیم و اومدیم خونه مادر که صبحش با مادر پدر عمه جونو برده بودین سر کار که از معلمی به دندان سازی تغیر شغل دادی ظاهرا"


این پستمون خیلی طولانی شد بقیه عکساتم به زودی تو یه پست دیگه میزارم فعلا




محرم 94وسفربه تهران
